نوامبر 25, 2007 by دلارام

چشم یک روز گفت: “من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟ ” گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت: “پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم.” آنگاه دست در آمد و گفت: “من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم. “بینی گفت: “کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم. ” آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند: “این چشم یک جای کارش خراب است.”
ارسال شده در زیبایی, چشم, کنایه | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام
زندگی به راستی تاریکی ست، مگر آنکه شوقی باشد و شوق همیشه کورست ، مگر آنکه دانشی باشد و دانش همیشه بیهوده است ، مگر آنکه کاری باشد و کار همیشه تهی ست ، مگر آنکه مهری باشد… .
زندگی به تنگ آبی شبیه است که ماهی در آن آزادانه حرکت می کند اما تنگ کوچک فضایی کافی برای ماهی ندارد. زندگی به باغچه ای شبیه است که گل در آن بوی گُل می گیرد.
و زندگی به انسانی شبیه است که شب و روز پی خوشبختی می گردد در حالی که خوشبختی کنارش است… .
ارسال شده در تاریکی, تنهایی, زندگی | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام
شب های من رقت بار تر از همیشه است اگر یادت باشد شب هایی که توی خیابان ها پرسه می زدیم وقتی هنگام صدایی می رسید پاهای من سست می شد و از این که می بایست تا صبح در پیله ی تنهایی مثل کرم وول بخورم منزجر می شدم وباز هم گلی به جمال آن تنهایی لااقل صدای بچه ها بود که مرا عصبانی کند ولی حالا از سر شب تا دل صبح توی یک اتاق خالی باید تنها بنشینم و به دیوار های ساکت و محزون خیره شوم حالا دیگر حتی از صدای خودم هم نفرت دارم چون تنهایی مرا بیشتر تحقق می بخشد.
ارسال شده در روز و شب, غم | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام

کوهساران درختان و رود ها در پست و بلند زمان ها و فصل ها ظاهر خود را تغییر می دهند. همان طور که انسان بر اثر تجربه ها و تاثیراتش تغییر می کند. سپیدار بلند که در روز عروس جلوه می کند در شب به ستونی از دود می ماند. صخره ی عظیم که در آفتاب نیمروز شکست ناپذیر به نظر می رسد در شب به گدایی مفلوک می ماند. که زمینش بستر و آسمانش رو انداز است. و جویباری که صبحگاهان او را درخشان و با سرود جاودانگی بر لب می بینیم شباهنگام به رودی از اشک ها می ریزد. و همچون مادری که طفلش را از دست داده باشد ضجه می زند. اما آرام روی نیمکتی می نشیند… .
ارسال شده در آسمان, زندگی, پاییز | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام
انسان به کفی می ماند که بر سطح آب دریا شناور است. هنگامی که باد می وزد نا پدید می شود. گویی هرگز نبوده است. زندگی های ما نیز بدین سان با وزش نسیم مرگ از بین می روند. حقیقت زندگی خود زندگی ست. زندگی ای که نه آغازش رحم مادر است و نه پایانش گور. زیرا سالیانی که می گذرد چیزی نیستند. مگر لحظه ای کوتاه در دل حیات جاودانه و جهان ماده و هر چه در آن است نسبت به بیداری ای که وحشت مرگ اش می نامیم رؤیایی بیش نیست.

ارسال شده در روح, روز و شب, مرگ | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام
در روح آدمی هیچ احساسی ناب تر ولطیف تر از احساس نهفته در دل دوشیزه ای نیست که ناگهان از خواب بر می خیزد وروح خویش را از نغمه ای آسمانی سر شار می یابد: نغمه ای که روزها او را به رویاهایی شاعرانه تبدیل می کند و شب هایش را فضیلتی پیامبرانه می بخشد.
ارسال شده در روح, روز و شب, سپید و سیاه | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام
تو را سپید و هرچه جز تو را سیاه می کشم.
به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم.
گلی؟
ستاره ای؟
پرنده ای ؟
فرشته ای؟
چه ای؟
تو کاملی تو را شبیه ماه می کشم.
ارسال شده در تنهایی, سپید و سیاه, عشق, محبت | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام
آن کس که می گفت دوستت دارم،عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت. تنهای تنها. صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم.
همان کسی بود که در خیابان تنهایی در کوچه ای نه چندان باریک قدم بر می داشت…

ارسال شده در اشک, تنهایی, عشق, غم, پاییز | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام
بهار بود ولی صدای خزیدن مرگ خزانی خزان بر پا می داشت. برگ های سبز بیش از همه صدا می کردند نهر دیگر سنگ ها را جا به جا نمی کرد. باد دیگر نجوای تازه ای نداشت. خاک دیگر موسیقی باد تو را نمی خواند من هم چشمانم را بستم…

ارسال شده در بهار, غم, موسیقی, پاییز | No Comments »
نوامبر 25, 2007 by دلارام
آری آری زندگی زیباست…
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست…
راستی…
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره ؟
چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خواهی از دستش بدی.
تو از شعر گل یاس از ابتدای احساس من از شعر ندامت از ابتدای غربت
نگاهم کن تا ز احساس دلت سر شار گردم صدایم کن تا زخواب بی کسی بیدار گردم
ای که برای قلبم زیباترین زمستانی تو آسمون عشقم یک دانه برفی
توی کلبه توی بیشه رو بخار گرم شیشه می نویسم با تو هستم از گذشته تا همیشه
ارسال شده در اشک, بهار, زمستان, زندگی, شادی, شعر, عشق, غم, محبت, هدیه, پاییز | No Comments »