Archive for the ‘بهار’ Category

بهار بود اما خزان…

نوامبر 25, 2007

بهار بود ولی صدای خزیدن مرگ خزانی خزان بر پا می داشت. برگ های سبز بیش از همه صدا می کردند نهر دیگر سنگ ها را جا به جا نمی کرد. باد دیگر نجوای تازه ای نداشت. خاک دیگر موسیقی باد تو را نمی خواند من هم چشمانم را بستم…

زندگی زیباست!

نوامبر 25, 2007

آری آری زندگی زیباست…

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست…

راستی…
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره ؟

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خواهی از دستش بدی.

تو از شعر گل یاس از ابتدای احساس من از شعر ندامت از ابتدای غربت

نگاهم کن تا ز احساس دلت سر شار گردم صدایم کن تا زخواب بی کسی بیدار گردم

ای که برای قلبم زیباترین زمستانی تو آسمون عشقم یک دانه برفی

توی کلبه توی بیشه رو بخار گرم شیشه می نویسم با تو هستم از گذشته تا همیشه