شب های من رقت بار تر از همیشه است اگر یادت باشد شب هایی که توی خیابان ها پرسه می زدیم وقتی هنگام صدایی می رسید پاهای من سست می شد و از این که می بایست تا صبح در پیله ی تنهایی مثل کرم وول بخورم منزجر می شدم وباز هم گلی به جمال آن تنهایی لااقل صدای بچه ها بود که مرا عصبانی کند ولی حالا از سر شب تا دل صبح توی یک اتاق خالی باید تنها بنشینم و به دیوار های ساکت و محزون خیره شوم حالا دیگر حتی از صدای خودم هم نفرت دارم چون تنهایی مرا بیشتر تحقق می بخشد.
Archive for the ‘روز و شب’ Category
شب های من
نوامبر 25, 2007مرگ ما
نوامبر 25, 2007انسان به کفی می ماند که بر سطح آب دریا شناور است. هنگامی که باد می وزد نا پدید می شود. گویی هرگز نبوده است. زندگی های ما نیز بدین سان با وزش نسیم مرگ از بین می روند. حقیقت زندگی خود زندگی ست. زندگی ای که نه آغازش رحم مادر است و نه پایانش گور. زیرا سالیانی که می گذرد چیزی نیستند. مگر لحظه ای کوتاه در دل حیات جاودانه و جهان ماده و هر چه در آن است نسبت به بیداری ای که وحشت مرگ اش می نامیم رؤیایی بیش نیست.

روح آدمی
نوامبر 25, 2007
در روح آدمی هیچ احساسی ناب تر ولطیف تر از احساس نهفته در دل دوشیزه ای نیست که ناگهان از خواب بر می خیزد وروح خویش را از نغمه ای آسمانی سر شار می یابد: نغمه ای که روزها او را به رویاهایی شاعرانه تبدیل می کند و شب هایش را فضیلتی پیامبرانه می بخشد.
