Archive for the ‘غم’ Category

شب های من

نوامبر 25, 2007

شب های من رقت بار تر از همیشه است اگر یادت باشد شب هایی که توی خیابان ها پرسه می زدیم وقتی هنگام صدایی می رسید پاهای من سست می شد و از این که می بایست تا صبح در پیله ی تنهایی مثل کرم وول بخورم منزجر می شدم وباز هم گلی به جمال آن تنهایی لااقل صدای بچه ها بود که مرا عصبانی کند ولی حالا از سر شب تا دل صبح توی یک اتاق خالی باید تنها بنشینم و به دیوار های ساکت و محزون خیره شوم حالا دیگر حتی از صدای خودم هم نفرت دارم چون تنهایی مرا بیشتر تحقق می بخشد.

عشقی در تنهایی

نوامبر 25, 2007

آن کس که می گفت دوستت دارم،عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت. تنهای تنها. صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم.

همان کسی بود که در خیابان تنهایی در کوچه ای نه چندان باریک قدم بر می داشت…

تنهاییُ

بهار بود اما خزان…

نوامبر 25, 2007

بهار بود ولی صدای خزیدن مرگ خزانی خزان بر پا می داشت. برگ های سبز بیش از همه صدا می کردند نهر دیگر سنگ ها را جا به جا نمی کرد. باد دیگر نجوای تازه ای نداشت. خاک دیگر موسیقی باد تو را نمی خواند من هم چشمانم را بستم…

زندگی زیباست!

نوامبر 25, 2007

آری آری زندگی زیباست…

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست…

راستی…
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره ؟

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خواهی از دستش بدی.

تو از شعر گل یاس از ابتدای احساس من از شعر ندامت از ابتدای غربت

نگاهم کن تا ز احساس دلت سر شار گردم صدایم کن تا زخواب بی کسی بیدار گردم

ای که برای قلبم زیباترین زمستانی تو آسمون عشقم یک دانه برفی

توی کلبه توی بیشه رو بخار گرم شیشه می نویسم با تو هستم از گذشته تا همیشه