Archive for the ‘پاییز’ Category

کوهساران و درختان

نوامبر 25, 2007

کوهساران درختان و رود ها در پست و بلند زمان ها و فصل ها ظاهر خود را تغییر می دهند. همان طور که انسان بر اثر تجربه ها و تاثیراتش تغییر می کند. سپیدار بلند که در روز عروس جلوه می کند در شب به ستونی از دود می ماند. صخره ی عظیم که در آفتاب نیمروز شکست ناپذیر به نظر می رسد در شب به گدایی مفلوک می ماند. که زمینش بستر و آسمانش رو انداز است. و جویباری که صبحگاهان او را درخشان و با سرود جاودانگی بر لب می بینیم شباهنگام به رودی از اشک ها می ریزد. و همچون مادری که طفلش را از دست داده باشد ضجه می زند. اما آرام روی نیمکتی می نشیند… .

عشقی در تنهایی

نوامبر 25, 2007

آن کس که می گفت دوستت دارم،عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت. تنهای تنها. صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم.

همان کسی بود که در خیابان تنهایی در کوچه ای نه چندان باریک قدم بر می داشت…

تنهاییُ

بهار بود اما خزان…

نوامبر 25, 2007

بهار بود ولی صدای خزیدن مرگ خزانی خزان بر پا می داشت. برگ های سبز بیش از همه صدا می کردند نهر دیگر سنگ ها را جا به جا نمی کرد. باد دیگر نجوای تازه ای نداشت. خاک دیگر موسیقی باد تو را نمی خواند من هم چشمانم را بستم…

زندگی زیباست!

نوامبر 25, 2007

آری آری زندگی زیباست…

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست…

راستی…
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره ؟

چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خواهی از دستش بدی.

تو از شعر گل یاس از ابتدای احساس من از شعر ندامت از ابتدای غربت

نگاهم کن تا ز احساس دلت سر شار گردم صدایم کن تا زخواب بی کسی بیدار گردم

ای که برای قلبم زیباترین زمستانی تو آسمون عشقم یک دانه برفی

توی کلبه توی بیشه رو بخار گرم شیشه می نویسم با تو هستم از گذشته تا همیشه